![]() |
![]() |
|
| زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا |
|
دوباره همه چیز تکرار شد... دوباره برف های سفید آب شد . دوباره باد بهاری وزیدن گرفت و به قول قدیمی ها زمین نفس کشید... وقتی زمین نفس کشید ، دوباره سبزه ها و گل های ریز و درشت از دل خاک سر بیرون آوردند و دوباره برگ های نو روی دختان عریان جوانه زد... دوباره چشمانمان با شکوفه های رنگارنگ و یاس های زرد دیدار تازه می کنه و دوباره پرندگان به نزد ما باز گشتند و با ترنم های شاد خود ،باغ های خفته را بیدار کردند... و دوباره لحظه ی تحویل سال... و دوباره بهار... آری اینست چرخ گردون، طبیعت دگر گون ، که حالا بهار رنگ به رنگ را برایمان به ارمغان آورده ، تا به شگفتی های طبیعت بنگریم و خالقش را سپاس گوییم. پروردگارا ! سپاس فراوان مخصوص توست که عمری گران را بر ما ارزانی داشتی تا بمانیم، نشانه هایت را بنگریم تا بتوانیم به وسیله ی آن به قله های والای انسانیت صعود کنیم.
سال نو تحویل و سال کهنه رفت هم دل ما تازه شد هم شال و رخت یا مقلب ، قلب ما را شاد کن یا مدبر ، خانه را آباد کن یا محول ، احسن الحالم نما از بدی ها فارغ البالم نما
....نفس عمیقی از ته دل می کشم...و با لبخندی بر لب می ایستم... می ایستم و بهار نو را نظاره گر می شم و جای همه ی اونایی که پارسال و سال های گذشته برای آخرین بار بهار را به تماشا نشستند و ...هستی را بدرود گفتند و به جمع با خبران پیوستند رو خالی می کنم... و پذیرای سرنوشتم می شوم...سرنوشتی که از سوی پروردگار حکیمم برایم محتوم گشته و نظاره ی بهاری دوباره را برایم رقم زده...پس با رقم دوباره ی سر نوشت ، من هم دوباره می ایستم و ..دوباره نگاه می کنم... پروردگارا ! به خاطر فرصت های دوباره ای که بر ما ارزانی داشتی تو را سپاس می گویم...خدایا... دوست دارم در روز پایانی سال ، یادی از گذشتگانمون در دل هامون زنده شه تا با یاد کردنشون و نثار فاتحه ای به روح رهاشون حتی با ذکر یک صلوات ، اون ها رو هم در شادی نوروز سهیم کنیم. برای اینکه یادی از گذشتگانی که دیگر در جمع ما نیستند کنیم...ترانه ی(طعنه ی ناشنیده) را از مرحوم ناصر عبداللهی براتون گذاشتم: این شفق است یا فلق . مغرب و مشرقم بگو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 23:30 توسط باران |
|
|
برف از نو بارید...دلم نمیاد در خونه ی دلم رو به روش ببندم ...با اینکه این برف سپید خاطره ی سیاهی رو در دلم گنجاند...در حالیکه خاطره های سیاه گذشته رو نیز برام زنده می کرد...سردی هوا ته دل رو می لرزونه. شب تاریکی بود...انگار برفهای پیشین به زمین چسبیده بودند...نمی دونم چرا یک آن هر چه روشنی در اطرافم بود خاموش شد...در شب تار،چشمم تاریک بود، دلم می خواست فریاد بزنم...اما، تو سکوت و سیاهی شب انگار هیچ کسی نیست که فریاد رس باشد ...فریادم در سینه فرو رفت وجایش رابه سکوت تلخ همیشگی بخشید. آن روز برفی هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه، روزی که سفیدی برف زمین چشم را آزار می داد...خودم را به دنبال جنازه ای رنجور یافتم. هنوز غم تازه التیام نگرفته بود که باز خاطره ای سیاه همچون باریدن برف بر انبوه برف های گل آلود بر قلب خسته ام بارید. این فقط باران نبود که با من بی وفایی کرد...بارانی که تازه داشت انیس دل عاشقم می شد... چه عشقی؟...چه عاقبتی؟...وقتی به باران دل بستم، سیلاب شد ودلم را ویران کرد. هنوز به برف دل نبستم...سرمای همراهش اجازه ی ورود گرمای انس رو به وجودم نمی ده، اما برف هم بی وفا شد... برف دوباره باریدن را از سر گرفت...در شب سیاه، زیر نور چراغ کوچه، وقتی نگاهش می کنم، پیش چشمم برق می زنه...انگار که با خودش ستاره ها رو به زمین آورده ،آخه خیلی وقته که تو آسمون ستاره ها جشن نگرفتند...دلم براشون تنگ شده، ولی حالا انگار همه بر تن سرد حیاط نشستند، اما این ستاره های زمینی سردند...دستم یخ می زنه...نمی تونم تو دستام بگیرمشون، دلم از سرما می سوزه!...همچون بارش برف سفید بر دیوار خانه ای متروک. اما بازم دلم نمیاد در خونه ی دلم رو به روش ببندم، آخه هر چی که باشه از آسمون میاد، از دست خدا می باره...پس به روی درخشانش لبخند می زنم. پایان برف ، آغاز باران است...اما دیگه منتظر اومدنش نیستم، دل غمگینم رو میان سفیدی و سردی برف زمستانی پنهان می کنم تا باران رو نبینم. دیگه سپیدی و سبزی...رنگ به رنگ شدن طبیعت....دل کوچیکم رو به وجد نمیاره...وقتی که قراره بیاد و زود بره و اگه فرصتی شد تلنگر محکمی بر قلب رنجورم بزنه...چرا باید چشم انتظارش باشم؟...به چه امیدی؟...
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
سرما زده و سوزه و پاییز فراری در حسرت روز های بهاری بق کرده قناری اجاق خونه می سوزه و سرده ببین سرما چه کرده ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده یخ بسته گل گلدونها انگار طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد برگی دیگه نیست روی درختها سرماست فقط میون برفها هر چی که بوده روی طبیعت قایم کرده یکی میون برفها
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم...کشتم من بهار عشق را دیدم ...ولی...باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من از مقصود ها در پی مقصد های پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن...همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 16:41 توسط باران |
|
|
عالم همه قطره اند و دریاست حسین خوبان همه بنده اند و مولاست حسین ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش از بس که کرم دارد و آقاست حسین
غروب روز تاسوعا در راه بود... کودکان تشنه لب حسین (ع) در خیمه چشم انتظار بودند...اما نه منتظر مشک پر آب... آنها چشم در راه عموشون عباس (ع) بودند. شیون های طفل شیر خواره ی حسین (ع) ، علی اصغر در فضای خیمه پیچیده بود...و همچون چراغی که رو به خاموشی می رفت ، هر لحظه کم سو تر می شد... رقیه با چشمان بی تابش به چهره ی بی حال علی اصغر نگاه می کرد...و زینب... و زینب که آن هنگام آغازین لحظات مصیبتی دیگر برایش بود ،آرام در خیمه راه می رفت...درد لش غوغایی به پا بود اما ...با چهره ی آرامش نمی گذاشت تا کسی از آشفتگی دلش با خبر شود...امان از دل زینب... هر چه شب نزدیک تر می شد دل اهل حرم بی تاب تر می گشت...گویا باز هم خبر بدی در راه بود... و بلاخره شب فرا رسید...و سایه ی سنگینش را بر دشت تشنه و تبدار کربلا افکند. حالا دیگه اون آشفتگی ها جای خود را به غم و غصه داده بود...حالا دیگه حسین (ع) تنها شده بود...حالا دیگه رباب در واپسین گریه های طفل کوچکش با او هم نوا شده بود...و زینب... و زینب دلسوخته از درون می شعله ور می شد ولی دم نمی زد...امان از دل زینب... رقیه با دستان کوچکش بابا رو در آغوش کشید و با لحن کودکانه اش آرام در گوش او زمزمه کرد : ای کاش برای آب بی تابی نمی کردیم...ای کاش عمو نمی رفت تا برامون آب بیاره... حسین (ع) کودکش را در آغوش فشرد و عاشقانه او را نگریست...کسی چه می دانست این آخرین نگاه های پدر به فرزندش است...کسی چه می دانست در دل حسین (ع) چه می گذرد...حسینی که آخرین ستون و چراغ روشن آن خیمه ی ماتم زده بود...حسینی که آخرین امید و دلگرمی خواهرش بود... تنها حسین (ع) می دانست که چه عاشورای عظیمی در راه است...تنها او می دانست که فردا شب دیگر نخواهد بود و در نبودش چه بر سر اهل خیمه خواهد آمد...و تنها او می دانست که چه مصیبتی بر دل خواهرش خواهد نشست...امان از دل زینب...که خون شد...دل...زینب... ای کاش خورشید فردا طلوع نمی کرد...
این شعر زبون حال کودکان چشم انتظار خیمه ست... عمو عباس ، بی تو قلب حرم می گیره عمو عباس ، بی تو بابا تنها میمیره عمو عباس ، توی قلبم یه دنیا درده بی تو هر شب ، هوای خیمه ها چه سرده عمو عباس ، بی تو دستام جونی نداره از دو چشمام ، پولکای گریه می باره عمو عباس ، علمت کو عموی خوبم عمو عباس ، تو نرو تا که پا نکوبم عمو عباس ، زانو هامو بغل می گیرم عمو عباس ، بیا تا من برات بمیرم عمو عباس دل اهل حرم کبابه توی خیمه ، چشم به رات چشمای ربابه دو تا چشمام از تو خیمه چشم به راهت دیده گریون ، دعای خیرم باهاته نفس من ، میگیره راه گلومو خدا جونم ، به تو می سپارم عمو مو عمو عباس ، جون من همراه بابا بیا خیمه ، به خدا آبی نمی خوایم روزای من ، بی تو مثل شبای تاره بی تو موندن ، خدا اون روز و نیاره... دوستان گرامی شب نیلوفری هم که تولدش هم زمان با روز عاشوراست به مناسبت این ایام آپ دیته...با حضور گرمتون این کلبه ی قدیمی رو روشن گردانید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/28ساعت 1:47 توسط باران |
|
|
با صدای باران چشمان خواب آلودش را گشود.به نقطه ای از دیوار خیره شده بود...شاید به یاد خاطرات شیرینش افتاده بود...شاید به خواب بارانی که دیده بود فکر می کرد و حالا این صدای آرامش بخش باران پاییزی بود که او را از خواب دل انگیزش جدا ساخته بود. چشمانش را به پنجره دوخت و با نگاهی دلگیر قطرات ریز و تند باران که خود را بر تن زلال شیشه می کوبیدند را نظاره گر شد ... آهسته در دل گفت:
آهی کشید و به سوی پنجره رفت و آن را گشود...از درون می سوخت... و حالا این باران بود که به جای باریدن بر تن سرد شیشه برچشمان غمناک وگونه های تبدار او می بارید...چشمانش را بست و با نفسی عمیق عطر دل انگیز فضا را در سینه حبس کرد. کسی چه می دانست...شاید می خواست اینگونه باران به قلبش نزدیکتر شود. کبوتران آواره با پر های خیس از این بام به آن بام می پریدند و از سرما پرهای خود را پوش می دادند و مثل گلوله ای از پر در کنج بامی می شنستند. با نظاره ی پرندگان رها تبسمی بر لبانش نقش بست. هوای اتاق دلگیر بود...دل کوچیکش طاقت نیاورد و سراسیمه خود را به کوچه رساند تا غرق هوای عاشقانه ی پاییز شود. قطرات باران بر تن برگهای زرد سنگینی می کرد و آنها را با خود به زمین می آورد. چه زیبا بود رقص برگهای آتشین بین زمین و آسمان. باد پاییزی در میان درختان پیچید...انگار زلزله ای بین برگها به پا گشت...تعدادی از برگهای زرد و خسته با هم به زمین فرو باریدند...گویی این بار باران برگ بود که بر سر کوچه فرو می بارید... سرش را بالا برد...اشک باران با اشک چشمان بی تابش آمیخته شد...زیر لب نجوا کرد:(( آه ای باران...ای امیر جان بیداران...بر پلیید ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد...)) هوای پاییز او را سر مست کرد ...طوری که به ناگاه تصمیم به رفتن گرفت...می خواست برود...تا انتها...حتی تا آخر دنیا...اما ...در انتهای کوچه از رفتن باز ایستاد...نمی دانست انتها از کدامین سو می باشد...نمی دانست آیا در راه انتها باز باران را خواهد دید؟ کمی تامل کرد و به ناچار به یادش قناعت کرد... کسی چه می دانست...شاید در دل به سرنوشتش که اینچنین دوری و فاصله ای بی انتها را برایش رقم زده بود نفرین می کرد. نفرین؟؟؟...اما نه...او نفرین را نیاموخته بود...شاید در همین کوچه ی باریک تعبیر خوابش را یافته بود... از ته دل آهی کشید و به سوی خانه روانه گشت. شاید به خانه رفت تا به خوابی عمیق فرو رود...چرا که در راه زمزمه وار می گفت: شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/15ساعت 14:43 توسط باران |
|
|
پریشان و سر گردان دور اتاق می چرخید.، گاهی می نشست و گاهی انگار که حادثه ی هولناکی به خاطرش آمده باشد ناگهان از جا بر می خواست به دور خود راه می رفت. بی قرار بود اما...نمی دانست چرا؟...چرا این پریشانی تمامی ندارد؟...مگر قصه ی عشق را می توان در حصار دنیا به پایان رساند ؟ پس از ساعتی بی حال به روی تختش افتاد...پلک های خسته اش را روی هم گذاشت،انگار سنگینی دنیا را بر روی پلکهایش گذاشته بودند. دیگر دلش نمی خواست چشمانش را بگشاید. در این دنیای بی وفا دیگر امیدی برای نگاهش باقی نمانده بود...قطره اشکی آرام از گوشه ی چشمانش سرازیر شد. غرق در افکار خود بود،آینده ای تاریک را در پیش رو می دید و هنوز گذشته را رها نکرده بود...خاطرات گذشته بر پشت چشم های بسته اش می گذشتند ،خاطراتی که دیگر دستش از وجود آنها تهی گشته بود. در برگ ریزان پاییز غم بیشتر در دلش چنگ می زد. دلش نمی خواست چشم به دنیا بگشاید...آخر دیگر نمی توانست درختانی سبز را نظاره گر باشد. دست چین روزگار نارنجی و زرد را بر جای سبز نشانده بود.همچون شعله های آتشی که در دلش زبانه می کشید. دلش نمی خواست چشم به دنیا بگشاید...آخر دیگر پرنده ای در باغچه ی کوچکش باقی نمانده بود تا نغمه سرایی کند.: باغچه ی کوچک او به گورستان برگ های مرده تبدیل گشته بود. دلش نمی خواست چشم به دنیا بگشاید...آخر دیگر انتظار آمدن کسی را نداشت...از هیچ سو و هیچ در. دلش می خواست پر بکشد و از این بی انتظاری ها ...از این بی امیدی ها دور شود اما...قفل سنگین تن مجال پرواز را به او نمی داد. صدای باران او را به حال خود باز گرداند. آرام چشمانش را گشود... به سختی قفل تن را به سوی در کشید، دلش برای روحش می سوخت، که با وجود داشتن بال پرواز اسیر تن خسته اش شده بود ولی آیا خود مانع پرواز نبود؟ نمی دانم. در را باز کرد...عطر باران در فضا پیچیده بود، نفس عمیقی را یارای قدمهایش به سوی حیاط کرد...سرش را به سوی آسمان کرد، به سوی باران...به سوی خدا....گونه هایش آکنده از باران شد ...و شاید...اشکهایش... یاد آن بلای بارانی لرزه ای بر وجودش انداخت....آخر این باران نوازشگر چگونه می توانست زمانی آنقدر بی رحم ببارد؟ چرا باران هم در حقش بی وفایی کرد؟ چرا؟ نمی دانست. آهی کشید و چشمش به باغچه ی کوچک کنار حیاط افتاد...دستهای باران برگ های زرد را از دامان درخت جدا می کرد...چه غم انگیز است لحظه ی وداع برگ از درخت...و شاید این برگها بودند که از درخت خسته شده بودند. ستاره ای در راه نبود...افق روشن در میان ابر ها پنهان بود...گویا باران خیال بند آمدن نداشت...دیگر حتی رنگین کمانی را نمی شد یافت. سرد بود...هوا سرد بود...باران سرد بود...همه چیز سرد بود، دلش برای بهار تنگ شده بود...اما باز هم نمی دانست...نمی دانست آیا دیدار بهاری دور میسر است؟
با تشکر از ستاره جون که منو به بازی دعوت کرد: بهترین پست من: پست قدیمی رهگذر رو که در خرداد ماه سال 85 نوشتم که آمیخته با خاطرات شاد و غم انگیزه در وبلاگ شب نیلوفری.... و پست رازی باشد با ستارگانم در تنها ترین ستاره. معرفی: متولد هفتم تیر ماه سال 1365 هستم و پس از اخذ مدرک کاردانی در رشته ی علوم آزمایشگاهی از دانشگاه آزاد تهران در سال 85 اکنون در حال گذراندن دوره ی کارشناسی همین رشته در دانشگاه علوم پزشکی ایران هستم. فصل و ماه و روز مورد علاقه: فصل بهار...هر ۳ ماه و ۶۳ روزش زیباست.
رنگ: صورتی موسیقی: ایرانی و غیر رپ..گاهی غمگین و گاهی شاد بدترین ضد حال: اینکه در حین یک چت مهم! کارتم تموم بشه و DC شم.(البته این نوع ضد حال در گذشته برام پیش میومد) بزرگترین قولی که دادی: هنوز برای دادن قولهای بزرگ خیلی کوچیکم. ناشیانه ترین کار: یک بار تمام عکس های وبلاگ شب نیلوفری رو از صفحه ی اختصاصی ام تو اینترنت پاک کردم و بعد متوجه شدم که تو وبلاگم به جای همه ی عکس ها علامت ضربدر آمده!!! به سختی تمام عکس ها را دوباره پیدا کردم و جایگزین کردم. بدترین خاطره: از دست دادن یکی از عزیز ترین کسانم. بهترین خاطره: آشنایی با همون عزیز ترین. کسی که بخوای ملاقاتش کنی: اونی که خیلی دوستش دارم وبرای دیدنش لحظه شماری می کنم هر لحظه و به هر قیمتی. واسه کی دعا می کنی: برای همه ی زنده ها...همه ی مرده ها...مریضها...گرفتارها... به کی نفرین می کنی: اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد وضعیت در ده سال آینده: اگه زنده باشم تابع پیشرفت در قانون حیاتم و همچنین بازیچه ی دست تقدیر حرف دل: به تماشا سوگند...وبه آغاز کلام....وبه پرواز کبوتر از ذهن...واژه اي در قفس است. من هم به رسم بازی از نرگسی عزیز عزیز دعوت می کنم که بازی رو ادامه بده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/02ساعت 13:36 توسط باران |
|
|
سلام...در این پست براتون یه نوشته ای رو گذاشتم که در جایی خوندم و خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم که اونو برای شما هم به نمایش بذارم...امیدوارم که خوشتون بیاد...در آخر هم برای گرامیداشت یاد مرحوم قیصر امین پور یکی از شعر های معروف ایشون رو اضافه کردم: از خدا پرسیدم روزی از روزها برای تماشای خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم . زیبایی خداوند خارج از دایره ی توصیف بود. همانطور که نگاه می کردم خدا را به خاطر آفرینش آن همه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم. از من پرسید: " دلباخته ام هستی؟" پاسخ دادم:" بلی تو صاحب اختیار من هستی. " سپس پرسید : " اگر نقص عضوی داشتی باز دلباخته ام می شدی؟ " از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها پاها و سایر اندام های بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم... پاسخ دادم:"خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات می شدم." دوباره خدا سوال کرد :"اگر نابینا بودی باز هم پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟" چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟ ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقشان را تحسین می کنند. سپس به خدا گفتم:"تصورش برایم دشوار است اما همچنان دلباخته ات می شدم." خدا پرسید:"اگر نا شنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش می سپردی؟" چگونه می توانستم کر باشم و سخنها را بشنوم؟ دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت می پذیرد. پاسخ گفتم:" بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم." سپس خدا سوال کرد:"اگر لال بودی آیا باز هم ذکر مرا بر زبانت جاری می ساختی؟" چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم؟ در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت می گیردو گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمی گیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا می گردد خدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان می خوانیم پاسخ گفتم:" اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود اما خدایا همچنان ذکر تو را می گفتم." خدا از من پرسید:" آیا حقیقتا مرا دوست داری؟" با شجاعت و با کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم :" بلی تو را دوست دارم که حقیقتا مطلب یگانه و واحدی." با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما... خدا پرسید:" پس چرا گناه می کنی؟" پاسخ گفتم:" چون انسانم و بری از گناه نیستم."خدا گفت:"پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر می شوی اما در هنگام مشکلات به سراغ من می آیی؟" هیچ پاسخی نداشتم که بگویم ...تنها پاسخم اشک بود. خدا ادامه داد:" پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟ چرا خود خواهانه از من حاجت می طلبی؟چرا چون طلبکاران از من خواسته ات را می جویی؟" تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس خدا گفت:" چرا از من شرمساری ؟ چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می کنی در حالیکه شانه های من آماده ی پذیرش تو هستند؟ چرا در زمانیکه وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه می تراشی؟ " سعی کردم پاسخ بگویم اما جوابی برای گفتن نداشتم. خدا فرمود:" زندگی بزرگترین موهبت من به بندگانم است. این موهبت را تباه نکنید. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گرداندید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را بر شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آنها نبود. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟" توان پاسخ نداشتم ...چگونه می توانستم پاسخ دهم؟ بی اندازه شرمسار شده بودم. هیچ عذری نداشتم. چه می توانستم بگویم؟ در حالی که با تمام وجودم گریه می کردم و اشک صورتم را پوشانده بود...گفتم:" بار الها مرا ببخش. از تو طلب عفو دارم ... من بنده ی قدر نا شناس و خطا کار تو هستم. " خداوند فرمود:"ای بنده ی من! رحمانم و تمام بندگانم را می بخشم." پرسیدم:" خدایا با این همه گناه کاری چرا باز مرا می بخشی و دوستم داری؟" خدا فرمود:" چون تو مخلوقم هستی پس هیچ گاه تو را رها نمی کنم. هنگامی که تو گریه می کنی به تو رحم می کنم و رنج هایت را درک می کنم. وقتی که شاد و مسرور هستی وجد تو را می فهمم . وقتی افسرده می شوی به تو دلگرمی می دهم. وقتی شکست می خوری تو را یاری می کنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی کمکت می کنم. بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم. " هیچ گاه آنچنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود اما چگونه بود که یک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه می توانستم از خدا غافل باشم؟ از خدا پرسیدم:" چقدر مرا دوست داری؟" خداوند فرمود:" به آن میزان که خارج از ادراک توست." و آنجا بود که خدا را با تمام اجزای وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم.
اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
تو نسيم خوش نفسي
من كوير خار و خسم
گر به فريادم نرسي
همچو مرغي در قفسم
تو با مني اما من از خودم دورم
چو قطره از دريا من از تو مهجورم
اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
با يادت اي بهشت من آتش دوزخ كجاست!
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
چگونه فريادت نزنم
چرا دم از يادت نزنم
در اوج تنهايي
اگر زمين ويرانه شود
جهان همه بيگانه شود
تويي كه با مايي
اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/08/11ساعت 13:22 توسط باران |
|
|
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
یه روزهایی تو تقویم زندگی هست که با وجود اینکه اون روز ها،روز های جشن و شادیه ولی یه حس غریبی تو دل آدمه...یه حسی بین خوشحالی و دلتنگی... یکی از اون لحظه ها ،لحظه ی تحویل ساله... حول حالنا الی احسن الحال...حالی دگرگون بهمون دست می ده. و دیگری...روز عید فطره...دلم تنگ می شه...آخه یه یار مهربون رو از دست می دم...یاری که دستهاش پر از برکته...پر از لحظه های عرفانی...پر از خدا... امسال هم این یار مهربون اومد و یک ماه مهمون خونه ی دل ما شد...وافسوس که چه زود زمان رفتنش فرا رسید. حالا دیگه داره کوله بارش رو جمع می کنه و از پیش ما می ره...یا شاید هم این ما هستیم که داریم از اون میگذریم...چرا که این گذر عمر ماست که ما رو از همه ی این لحظه ها عبور می ده. از ماه ها ...فصل ها و سال ها... آیا این گذر عمر دوباره منو به این ماه زیبا می رسونه؟ نمی دونم. و دوباره خداحافظی... یه خداحافظی دیگه در دفتر سر نوشتم رقم خورد... خداحافظ ای سفره ی پر برکت ماه خدا خداحافظ ای لحظه های ملکوتی اذان خدا حافظ ای سحر های پر از ستاره خدا حافظ ای لحظه های پر تکاپوی افطار خدا حافظ ای شبهای قدر خداحافظ ربنا...سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب... خدایا ...من با همه ی این زیبایی ها خداحافظی کردم...زیبایی هایی که مخصوص ماه تو بود...ماهی که نفس نفس اون رو برای بندگانت حکم تسبیح قرار دادی... خدایا این وداع را برایمان باعث سلامی دوباره قرار ده. سلامی دوباره به درگاهت و عهدی دوباره با تو. خدایا بهمون کمک کن تا حافظ قلبهامون باشیم...قلبهایی که در این یک ماه تلاش در هر چه زلال تر شدنش کردیم ...کمک کن تا مبادا با غفلت از درگاهت دوباره پوشیده از زنگار گناه بشه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/20ساعت 14:53 توسط باران |
|
|
روشنایی روز کم کم فروکش کرد و جای خودش را به ظلمت شب بخشید...صدای دلنشین اذان در همه جا پیچیده بود. دخترک دوان دوان خودش را به حیاط رساند...انگار منتظر ظهور شب بود...چشمان جستجو گر خود را به آسمان دوخت...هنوز فرشته های کوچولوی شب از راه نرسیده بودند او منتظر رسیدن ستاره ها بود...اما در آن زمان از شب فقط یک ستاره ی روشن و پر نور در آسمان می درخشید و خودش را در لا به لای برگ درختان حیاط پنهان می کرد. سو سوی ستاره نا خود آگاه لبخندی بر گوشه لبان دخترک نشاند. دخترک عاشق آسمون بود...عاشق ستاره ها...نه تنها از دیدن آن نقطه های نورانی لذت می برد بلکه به انتظار عبور یک ستاره ی دنباله دار مدت ها به آسمان خیره می شد و چشم از آن بر نمی داشت. حالا دیگه هوا کاملا تاریک شده بود ..فرشته های کوچولو کم کمک در گوشه کنار آسمان ظاهر می شدند...دخترک با تک ستاره ی درخشانش شروع به سخن گفتن کرد: نمی دونی چه قدر انتظار رسیدنتو می کشیدم...اگه تو اون بالا نبودی چه طور می تونستم تو این سیاهی دووم بیارم... دیگه پاییز نزدیکه...می ترسم ابر های پاییزی سر برسن و ...چشمان من از دیدن تو محروم بشه راستی! تو چرا زودتر از بقیه میای؟ به چه امیدی هستی که این طور با انرژی از سر شب تا سپیده ی صبح سو سو می زنی؟ خوش به حالت که اون بالایی...از اونجا می تونی همه ی دنیا رو ببینی...همه ی آدما رو... آه سوزناکی از نهادش بلند شد:ستاره با من حرف بزن...خیلی تنهام...تنها امیدم چشمک چشم پر نور توئه ...برام حرف بزن...از آسمون بگو...بگو تا ابر ها سر نرسیدن... حالا دیگه ماه هم در آسمان حضور داشت و نور مهتاب سیاهی شب را متعادل کرده بود...برق اشک روی گونه های دخترک در زیر نور مهتاب درخشید:ای کاش می تونستم بیام اونجا...ای کاش... کم کم چشمان خیس دخترک سنگین شد و او را به خوابی شیرین فرو برد. لبخند کم رنگی گوشه ی لبش پدیدار شد...شاید ستاره او را به آسمان برده بود و با او حرف می زد...شاید به او می گفت که چشمان منتظر اوست که بها نه ی بودنش است...شاید به او می گفت که درخشش خود را از لبخند زیبای او می گیرد...شاید... نزدیک سحر بود...آسمان پر بود از ستاره های کوچک و بزرگ که مثل نگین های الماس در دامن سیاه شب پخش شده بودند و قرص ماه در گوشه ای دیگر با غرور نور افشانی می کرد... دخترک چشمانش را باز کرد و به آسمان نگاه کرد...حالا دیگه همه ی فرشته های کوچولو در آسمان جمع بودند... دخترک آرام به سمت حوض رفت...در آب زلال حوض چشمش به تک ستاره ی روشنش افتاد...چشمکی به او زد...انگار ستاره هم به او چشمک می زد...سو سوی ستاره حاکی از رازی بین آن دو بود... آب حوض با دستان دخترک پریشان شد و صحنه ی آسمان ناپدید گشت. صدای اذان از پیچ و خم کوچه ها طنین انداز شد...
ستاره هنوز بیداری بازم امشب خواب نداری نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری نکنه تو هم تو شب ها خسته از غبار جاده خواب مهتابو می بینی که میاد پای پیاده نکنه هجوم ابرها تو رو هم از ما بگیره ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره حالا که خورشید طلسم قلعه ی سنگی خوابه تو نگو عشقها دروغه تو نگو دنیا سرابه با کدوم بهونه باید شبها از تو کوچه دزدید گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید ستاره همه غرورم پیش کش ناز تو باشه تو بمون تا چشمای من با سپیدی آشنا شه من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه دلخوشم به این که هر شب تو میای رو بوم خونه همنشین ابر و ماهی توی اون همه سیاهی نکنه انقدره دور شی که دیگه منو نخواهی...
|