تبليغاتX
تنها ترین ستاره... چه سر گردان است این عشق......***......چه حدیثی است این عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست ......***......حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود

من درد تو از دست به آسان ندهم......... دل بر نکنم ز دست تا جان ندهم........ از دوست به یادگار دردی دارم...... کان درد به صد هزار درمان ندهم

زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

گوش فرا ده...صدایی می آید..گویی کسی در راه است...

پنجره ی دلت را باز کن تا عطر گیسوی یار را دریابی، چه مهمان با طراوتی در راه است، در کوله بارش پر است از لبخند شکوفه و گل و سبزه

کاش در گوشه ای از کوله بارش باران را هم جای داده باشد تا با دستان سخاوتمند خود زمستان بخیل را شرمنده سازد چرا که مثل همیشه همراه خود برکت خدا را به همراه دارد

پنجره ی دلت را باز کن...

بهار نزدیک است 

لحظه ی تحویل سال باز هم در راه است...باز هم مثل هر سال حس غریب این ساعت دل های لطیف را نوازش می دهد...این لحظه هم مثل دیگر لحظات زندگی سریع می گذرد ولی با دیگر لحظات متفاوت است...همچون کودکی که شب ها چشم به آسمان می دوزد تا عبور ستاره ای دنباله دار را در آسمان شب مشاهده گر باشد و از پیش آرزوی خود را در دل تکرار می کند تا در آن لحظه بر لب بیاورد...دل ها ی  منتظر  نیز خود را برای بیان دعا هایشان در این لحظه آماده می کنند و چه زیباست دعای عرفانی این زمان...

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال 

آرزو می کنم این دعای پر محتوا در این لحظه ی عرفانی بر لبانمان جاری، بر دل هایمان ماندگار و در زندگیمان سایه افکن باشد.

سال نو بر شما مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 13:19  توسط باران | 

قیامت بی حسین غوغا ندارد

شفاعت بی علی معنا ندارد

حسینی باش تا در محشر نگویند

چرا پرونده ات امضا ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 16:3  توسط باران | 

 

سلام...

چند وقت پیش تصمیم داشتم برای امروز یه پست کاملا متفاوت بزنم...بر عکس همه ی نوشته هام... نوشته ای که فقط بوی شادی بده...شاد شاد شاد

اما یه نوشته ی شاد شاد شاد، از یه دل شاد بر میاد...از دلی که هر چند تو خودش غم و غصه هایی رو جا داده ولی توان مقاومت بر اونها رو داره و می تونه از خودش شادی تراوش کنه...

اما...این چند روزه به قدری غمگین و بی حوصله بودم که نه تنها از زدن یه پست شاد بلکه به کل از نوشتن منصرف شده بودم...آخه توانی برای نوشتن نداشتم...گاهی هجوم افکار پریشان حتی دست و بال آدم رو می بنده...چه می شه کرد...

در این میان با نجوای یا صاحب الزمان که از زبان دور و بری ها و یا رادیو و تلویزیون می شنیدم...تلنگری به وجودم می خورد...آخه یه روز در سال که بیشتر به جشن تولد مولامون اختصاص نداره...با خودم فکر کردم: خوبه روز تولدم، عزیزان و دوستانم بی حوصلگی رو بهونه کنن و یادی از من نکنن...حتی یه تبریک ساده؟...گرچه پیش اومده ولی اینجا که جای تلافی نیست...

به این امید که سرورمون ما رو از رفیقان خودش بدونه...یا علی گفتم و دست به کار شدم...یام افتاد که تنها ترین ستاره هم تو روز میلاد امام زمان که پارسال هفتم شهریور می شد متولد شده...به خودم گفتم چرا با یک نوشته ی کوتاه  یا حتی یک تبریک ساده تو جشن میلاد امام زمانمون شرکت نکنم...هر چند شاد شاد شاد نیست...ولی امیدوارم...به بزرگواری خودش ازم قبول کنه و به روی خجلم لبخندی بزنه:

 

چرا که یک تبسم دلنوازت...همچون نسیمی خوش عطر ...غم رو از دلم می زداید...پس لبخند زیبایت را از من دریغ نکن.

مولای من...دلم گرفته...از جدایی ها...از بی وفایی ها...از دنیایی که داره سیاه و سیاه و  سیاه تر میشه و آدمهاش رو هم رو به سیاهی می بره.

مولای من...دل خیلی از آدمها گرفته...کسانی که شاهد این سیاهی روز افزون هستند و کسانی که دارن بهش گرفتار می شن.

 فقط تو می تونی با دستان معجزه گرت دستهای غرق در التماس آدم ها رو بگیری و از باتلاق آفات بیرون بکشی.

می دونم که اگه بیای با قدم های متبرکت، یک باره جهان را روشن می کنی تا هیچ سیاهی در کنار گوشه ی عالم باقی نمونه.

حضورت همچون آب زلال کوثر...پلیدی رو از وجود های آلوده پاک می کنه.

اگه بیای تمام عرش و فرش غرق نور میشه.

می دنم که در همین نزدیکی شاهد شور شوق مردم هستی...زر ورق های طلایی و کاغذ های رنگارنگ آویخته از در و دیوار که به خاطر میلاد تو بر افراشته شده.

چهره ی شهر برای میلادت رنگین شده.

 مولای من...برکت وجود پنهانت شفا بخش قلب های پریشان و گرفتاره...

تو رو خدا...تو که از دلم با خبری...مرحمی بر قلب خسته ام بذار تا دیگه رنگ غم رو نبینه

خدا کند که زود تر بیایی.... تا دیگه غروب جمعه ها رنگ غم به خودش نگیره

اگه تو بیای...دیگه اون حس سرکش نا شناخته که گاهی وجودم رو آزار می ده دیگه سراغم نمیاد...همون حس غریبی که نمی دونم واسه چی چنگی به دلم می زنه...

اگه تو بیای...دیگه هیچ غمی باقی نمی مونه....

 

 

 

دوستای گلم...با اون دل های پاکتون در روز میلاد یوسف زهرا برای همدیگر دعا کنید...و با ذکر یک 

 صلوات (اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)  ظهور ایشان را از خداوند خواستار شوید...

 

میلاد با سعادت منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان بر شما مبارک باد

 

 

 

با همه ی لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه ی تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 19:56  توسط باران | 

سبوح قدوس رب الملائکته و الروح

باز هم مثل همیشه شبی در راه است ...مثل همه ی روز هایی که به شب منتهی می شه...ولی این شب با دیگر شب ها فرق داره...

این شب مثل بقیه ی شب ها...شب ظلمت و سیاهی نیست...توی این شب یه راه روشن پیداست...یه کور سو که نه حتی روشن تر از اون... یه چراغ امید در پهنای آسمون می درخشه...نام این شب ...لیلت الرغائب یا همون شب آرزوهاست...

خدای مهربون از سر لطفش دوباره به ما بنده ها یه فرصت داده...فرصت تمنایی دوباره...فرصت بازگشتی نو به سوی معشوق...

به راستی که همه ی خوبی ها و زیبایی ها نزد خداست...ولی افسوس که ما مطلب دل رو از بیگانه تمنا می کنیم...شبی چون امشب می تونه یه فرصت خوب باشه برای بازگشت به اصل خویش...و درک اینکه ما از خداییم...سرشت ما از اوست..روح ما دمیده ی اوست...و خواسته هایمان اگر به صلاحمون باشه فقط به دست مهربان خودش بر آورده می شه و اگر هم نباشه...خودش برای یه زمان بهتر نگه می داره ...به راستی که او شنوای داناست.

امشب اهل دل با معشوق خود چه نجواهای عاشقانه ای رو سر میدن...امشب هر کسی از خدای خودش طلب بر آورده شدن آرزو هاش رو می کنه...هر کسی تو زندگیش راه های بسته ای داره که امشب به امید گشوده شدن چشم به آسمان می دوزه و با خالق خویش راز و نیاز می کنه...

چه خوبه که بخیل نباشیم و تو این شب زیبا یاد یکدیگر رو از یاد نبریم و خواسته های همدیگر رو هم طلب کنیم...

آرزوی من...یک جرعه آرامش...پر شدن از احساس باخدا بودن...

آرزوی من...داشتن قلبی آکنده از عشق خدا...با صفا و بی ریا...برای تو...برای من...برای همه...

آرزوی من... داشتن یه دل پاکه ...تو این زمونه ی نا پاک...برای تو...برای من...برای همه...

آرزوی من...بر آورده شدن آرزوهای توست...

آرزوی تو چیه؟...

امشب چقدر آسمون دیدنیه...باز هم بزمی بر پاست..فرشتگان چه زیبا گرداگرد بندگانی که با نجوای دلنشین *سبوح قدوس رب الملائکته و الروح* خدای خویش را می خوانند می چرخند وبا او هم نوا می شوند...

چراغ روشن که اصلش به دل بر می گرده چشم رو منور کرده...راه امید از هر طرف به سمت آسمان گشوده شده...به سمت خدا...در این بزم آسمانی دریچه های خوشبختی رو میشه نظاره گر شد...یاد اون قطعه شعر زیبا از فروغ فرخزاد افتادم:

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم... (یادش گرامی باد)

به امید بر آورده شدن آرزو های قشنگتون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 14:42  توسط باران | 

 

واژه ی تو به معنای هستی،واژه ی تو به معنای وسعت بی کران آسمان آبی،واژه ی تو روح بخش جسم خسته ی من،نام پر مهرت همیشه ورد زبان من...

باورم بر اینه که همه هستی ام از دعای مادر است

از کجای خوبی هات بنویسم؟...از کدومش باید شروع کنم؟...اصلا مگه اقیانوس محبت و خدمت پر مهرت رو می شه تو یه پست توصیف کرد؟...

نه...نه می شه توصیفش کرد و نه توانی بر این خیال که عمر باقی رو  بر این باشم که از عهده ی قدر دانی از زحمات بی توقعت بر بیام، آخه تو از اول عمرم که نه...حتی پیش تر...پیش از اونکه من پا به عرصه ی وجود بذارم برام رنج و سختی کشیدی....پس دیگه بر مانده ی عمر من چه سود؟...

خدایا، چه موهبت بزرگی رو به ما عطا کردی و ما از وجودش غافلیم...گاهی  فکر می کنم که اگه هیچی نداشتم و فقط همین مادر...برای تمام زندگیم بس بود...چرا که مادر تمام هستی منه و اگه...روزی برسه که همه چی داشته باشم و ...نه...چنین روزی تو تقویم زندگیم نیست...آخه بدون نفس که زندگی امکان نداره...

مادر...چه قدر مادر با ارزشه؟ که خدا کلید بهشت رو زیر پاش قرار داده...پس نه فقط دست مهربانش بوسیدنیه که حتی بوسیدن دست او هم برای فرزند اجری برابر حج مقبول داره...خم شدن در برابر قامت او و بوسیدن پایش هم من فرزند رو به اوج می رسونه...

آره من می خوام تو قدمگاه مقدس مادرم به اوج برسم ... و بتونم غرور های بی جا رو کنار بذارم و در برابر گل وجودش همچون خاک باشم... 

دوستان من، فرا رسیدن میلاد دخت پیامبر، مادر جوانان اهل بهشت ، همسر مولود کعبه، حضرت فاطمه ی زهرا(س) رو به شما تبریک و روز مادر رو به همه ی مادرهای مهربون شاد باش می گم. 

شمایی که از وجود پر مهر مادر بهره مندید، قدر این نعمت بزرگ رو بدونید که تو دنیا دیگه به مانندش پیدا نمی شه... و شمایی که مادرتون به جایگاهی که در شانشه یعنی همون آسمون پر کشیده ، بدونید که مادر همیشه هست...حتی از اون دنیا هم براتون دعا می کنه...باور کنید که همه هستی ما از دعای مادر است...

بیاید به رسم هر سال برای شادی روح مادها و مادر بزرگهایی که فرشته شدند و به آسمون پر کشیدن یه صلوات بفرستیم...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

آفتاب مهربانی

سایه ی تو بر سر من

ای که در پای تو پیچید

ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها، با تو هستم

ای پناه خستگی هام

در هوایت ، دل گسستم

از همه دل بستگی هام

در هوایت پر گشودن

باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم

خرمن خاکستر من باد

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

زرد و سرگردان در کف بادم

گر چه بی برگم، گر چه بی بارم

در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم ، بی تو می ریزم

نو بهارم کن،نوبهارم

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

چون بنفشه، بی تو بی تابم

بر سر زانو سر من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 10:36  توسط باران | 

 

دوباره!...

دوباره همه چیز تکرار شد...

دوباره برف های سفید آب شد .

 دوباره باد بهاری وزیدن گرفت و به قول قدیمی ها زمین نفس کشید...

وقتی زمین نفس کشید ، دوباره سبزه ها و گل های ریز و درشت از دل خاک سر بیرون آوردند و دوباره برگ های نو روی دختان عریان جوانه زد...

 دوباره  چشمانمان با شکوفه های رنگارنگ و یاس های زرد دیدار تازه می کنه و دوباره پرندگان به نزد ما باز گشتند و با ترنم های شاد خود ،باغ های خفته را بیدار کردند...

 و دوباره لحظه ی تحویل سال...

و دوباره بهار...

آری اینست چرخ گردون، طبیعت دگر گون ، که حالا بهار رنگ به رنگ را برایمان به ارمغان آورده ، تا به شگفتی های طبیعت بنگریم و خالقش را سپاس گوییم.

پروردگارا ! سپاس فراوان مخصوص توست که عمری گران را بر ما ارزانی داشتی تا بمانیم، نشانه هایت را بنگریم تا بتوانیم به وسیله ی آن به  قله های والای انسانیت صعود کنیم.

 

سال نو تحویل و سال کهنه رفت      

هم دل ما تازه شد هم شال و رخت

یا مقلب ، قلب ما را شاد کن

یا مدبر ، خانه را آباد کن

یا محول ، احسن الحالم نما

از بدی ها فارغ البالم نما

 

....نفس عمیقی از ته دل می کشم...و با لبخندی بر لب می ایستم...

می ایستم و بهار نو را نظاره گر می شم و جای همه ی اونایی که پارسال و سال های گذشته برای آخرین بار بهار را به تماشا نشستند و ...هستی را بدرود گفتند و به جمع با خبران پیوستند رو خالی می کنم... و پذیرای سرنوشتم می شوم...سرنوشتی که از سوی پروردگار حکیمم برایم محتوم گشته و نظاره ی بهاری دوباره را برایم رقم زده...پس با رقم دوباره ی سر نوشت ، من هم دوباره می ایستم و ..دوباره نگاه می کنم...

پروردگارا ! به خاطر فرصت های دوباره ای که بر ما ارزانی داشتی تو را سپاس می گویم...خدایا...

 پروردگارا...

دوست دارم در روز پایانی سال ، یادی از گذشتگانمون در دل هامون زنده شه تا با یاد کردنشون و نثار فاتحه ای به روح رهاشون حتی با  ذکر یک صلوات ، اون ها رو هم در شادی نوروز سهیم کنیم.

برای اینکه یادی از گذشتگانی که دیگر در جمع ما نیستند کنیم...ترانه ی(طعنه ی ناشنیده) را از مرحوم ناصر عبداللهی براتون گذاشتم:

این شفق است یا فلق . مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام . جان دقایقم بگو
آینه در جواب من باز سکوت می کند
باز مرا چه می شود . ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته ام
طعنه نا شنیده را
در همه حال خوب من
با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان . گور علائقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من و سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم
اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی
اگر که لایقم بگو
یا به زوال میروم یا به کمال میرسم
یکسره کن کار مرا. بگو که عاشقم بگو 

 فرا رسیدن عید باستان بر شما ایرانیان ، مبارک باد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 23:30  توسط باران | 

 

برف از نو بارید...دلم نمیاد در خونه ی دلم رو به روش ببندم ...با اینکه این برف سپید خاطره ی سیاهی رو در دلم گنجاند...در حالیکه خاطره های سیاه گذشته رو نیز برام زنده می کرد...سردی هوا ته دل رو می لرزونه.

شب تاریکی بود...انگار برفهای پیشین به زمین چسبیده بودند...نمی دونم چرا یک آن هر چه روشنی در اطرافم بود خاموش شد...در شب تار،چشمم تاریک بود، دلم می خواست فریاد بزنم...اما، تو سکوت و سیاهی شب انگار هیچ کسی نیست که فریاد رس باشد ...فریادم در سینه فرو رفت وجایش رابه سکوت تلخ همیشگی بخشید.

آن روز برفی هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه، روزی که سفیدی برف زمین چشم را آزار می داد...خودم را به دنبال جنازه ای رنجور یافتم.

هنوز غم تازه التیام نگرفته بود که باز خاطره ای سیاه همچون باریدن برف بر انبوه برف های گل آلود بر قلب خسته ام بارید.

این فقط باران نبود که با من بی وفایی کرد...بارانی که تازه داشت انیس دل عاشقم می شد...

چه عشقی؟...چه عاقبتی؟...وقتی به باران دل بستم، سیلاب شد ودلم را ویران کرد.

هنوز به برف دل نبستم...سرمای همراهش اجازه ی ورود گرمای انس رو به وجودم نمی ده، اما برف هم بی وفا شد...

برف دوباره باریدن را از سر گرفت...در شب سیاه، زیر نور چراغ کوچه، وقتی نگاهش می کنم، پیش چشمم برق می زنه...انگار که با خودش ستاره ها رو به زمین آورده ،آخه خیلی وقته که تو آسمون ستاره ها جشن نگرفتند...دلم براشون تنگ شده، ولی حالا انگار همه بر تن سرد حیاط نشستند، اما این ستاره های زمینی سردند...دستم یخ می زنه...نمی تونم تو دستام بگیرمشون، دلم از سرما می سوزه!...همچون بارش برف سفید بر دیوار خانه ای متروک.

اما بازم دلم نمیاد در خونه ی دلم رو به روش ببندم، آخه هر چی که باشه از آسمون میاد، از دست خدا می باره...پس به روی درخشانش لبخند می زنم.

پایان برف ، آغاز باران است...اما دیگه منتظر اومدنش نیستم، دل غمگینم رو میان سفیدی و سردی برف زمستانی پنهان می کنم تا باران رو نبینم.

دیگه سپیدی و سبزی...رنگ به رنگ شدن طبیعت....دل کوچیکم رو به وجد نمیاره...وقتی که قراره بیاد و زود بره و اگه فرصتی شد تلنگر محکمی بر قلب رنجورم بزنه...چرا باید چشم انتظارش باشم؟...به چه امیدی؟...

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

 

سرما زده و سوزه و  پاییز فراری

در حسرت روز های بهاری

بق کرده قناری

اجاق خونه می سوزه و سرده

ببین سرما چه کرده

ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده

یخ بسته گل گلدونها انگار

طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد

برگی دیگه نیست روی درختها

سرماست فقط میون برفها

هر چی که بوده روی طبیعت

قایم کرده یکی میون برفها

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم...کشتم

من بهار عشق را دیدم ...ولی...باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من از مقصود ها در پی مقصد های پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن...همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 16:41  توسط باران | 

عالم همه قطره اند و دریاست حسین

خوبان همه بنده اند و مولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش

از بس که کرم دارد و آقاست حسین

 

 

غروب روز تاسوعا در راه بود...

کودکان تشنه لب حسین (ع)  در خیمه چشم انتظار بودند...اما نه منتظر مشک پر آب... آنها چشم در راه عموشون عباس (ع) بودند.

شیون های طفل شیر خواره ی حسین (ع) ، علی اصغر در فضای خیمه پیچیده بود...و همچون چراغی که رو به خاموشی می رفت ، هر لحظه کم سو تر می شد...

رقیه با چشمان بی تابش به چهره ی بی حال علی اصغر نگاه می کرد...و زینب...

و زینب که آن هنگام آغازین لحظات مصیبتی دیگر برایش بود ،آرام در خیمه راه می رفت...درد لش غوغایی به پا بود اما ...با چهره ی آرامش نمی گذاشت تا کسی از آشفتگی دلش با خبر شود...امان از دل زینب...

هر چه شب نزدیک تر می شد دل اهل حرم بی تاب تر می گشت...گویا باز هم خبر بدی در راه بود...

و بلاخره شب فرا رسید...و سایه ی سنگینش را بر دشت تشنه و تبدار کربلا افکند.

حالا دیگه اون آشفتگی ها جای خود را به غم و غصه داده بود...حالا دیگه حسین (ع) تنها شده بود...حالا دیگه رباب در واپسین گریه های طفل کوچکش با او هم نوا شده بود...و زینب...

و زینب دلسوخته از درون می شعله ور می شد ولی دم نمی زد...امان از دل زینب...

رقیه با دستان کوچکش بابا رو در آغوش کشید و با لحن کودکانه اش آرام در گوش او زمزمه کرد : ای کاش برای آب بی تابی نمی کردیم...ای کاش عمو نمی رفت تا برامون آب بیاره...

حسین (ع) کودکش را در آغوش فشرد و عاشقانه او را نگریست...کسی چه می دانست این آخرین نگاه های پدر به فرزندش است...کسی چه می دانست در دل حسین (ع) چه می گذرد...حسینی که آخرین ستون و چراغ روشن آن خیمه ی ماتم زده بود...حسینی که آخرین امید و دلگرمی خواهرش بود...

تنها حسین (ع) می دانست که چه عاشورای عظیمی در راه است...تنها او می دانست که فردا شب دیگر نخواهد بود و در نبودش چه بر سر اهل خیمه خواهد آمد...و تنها او می دانست که چه مصیبتی بر دل خواهرش خواهد نشست...امان از دل زینب...که خون شد...دل...زینب...

ای کاش خورشید فردا طلوع نمی کرد...

 

این شعر زبون حال کودکان چشم انتظار خیمه ست...

عمو عباس ، بی تو قلب حرم می گیره

عمو عباس ، بی تو بابا تنها میمیره

عمو عباس ، توی قلبم یه دنیا درده

بی تو هر شب ، هوای خیمه ها چه سرده

عمو عباس ، بی تو دستام جونی نداره

از دو چشمام ، پولکای گریه می باره

عمو عباس ، علمت کو عموی خوبم

عمو عباس ، تو نرو تا که پا نکوبم

عمو عباس ، زانو هامو بغل می گیرم

عمو عباس ، بیا تا من برات بمیرم

عمو عباس دل اهل حرم کبابه

توی خیمه ، چشم به رات چشمای ربابه

دو تا چشمام از تو خیمه چشم به راهت

دیده گریون ، دعای خیرم باهاته

نفس من ، میگیره راه گلومو

خدا جونم ، به تو می سپارم عمو مو

عمو عباس ، جون من همراه بابا

بیا خیمه ، به خدا آبی نمی خوایم

روزای من ، بی تو مثل شبای تاره

بی تو موندن ، خدا اون روز و نیاره...

 

دوستان گرامی  شب نیلوفری هم که تولدش هم زمان با روز عاشوراست به مناسبت این ایام آپ دیته...با حضور گرمتون این کلبه ی قدیمی رو روشن گردانید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 1:47  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود
دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد...
به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود...

نوشته های پیشین
اسفند 1387
دی 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
شب نیلوفری(وبلاگ خودم)
تنهام(آرش)
خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم
ایوان تماشا
نرگسی
دیوانه ترین مجنونت
اطلاعات آزمایشگاهی
یکی از رهگذران آسمان
فرشته ی زمین
گل یاس
حرف های دو عاشق
سایه روشن خاطره های دلتنگی
گلبرگ های بارانی
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته
همای رحمت
نیلوفرانه
دنیای قلم
جالبکده
عجیب ترین عکس ها
سپید سرخ
داستان های کوتاه من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

#FFFFFF

 Send an Instant Message Y!ID:baran_651


  شب نیلوفری... باران  تنهام... آرش
  خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم... مهربان   نرگسی   ایوان تماشا... ستاره  دیوانه ترین مجنونت   اطلاعات آزمایشگاهی