تبليغاتX
تنها ترین ستاره... چه سر گردان است این عشق......***......چه حدیثی است این عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست ......***......حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود

من درد تو از دست به آسان ندهم......... دل بر نکنم ز دست تا جان ندهم........ از دوست به یادگار دردی دارم...... کان درد به صد هزار درمان ندهم

زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

 

روشنایی روز کم کم فروکش کرد و جای خودش را به ظلمت شب بخشید...صدای دلنشین اذان در همه جا پیچیده بود.

دخترک دوان دوان خودش را به حیاط رساند...انگار منتظر ظهور شب بود...چشمان جستجو گر خود را به آسمان دوخت...هنوز فرشته های کوچولوی شب از راه نرسیده بودند

او منتظر رسیدن ستاره ها بود...اما در آن زمان از شب فقط یک ستاره ی روشن و پر نور در آسمان می درخشید و خودش را در لا به لای برگ درختان حیاط پنهان می کرد.

سو سوی ستاره نا خود آگاه لبخندی بر گوشه لبان دخترک نشاند.

دخترک عاشق آسمون بود...عاشق ستاره ها...نه تنها از دیدن آن نقطه های نورانی لذت می برد بلکه به انتظار عبور یک ستاره ی دنباله دار مدت ها به آسمان خیره می شد و چشم از آن بر نمی داشت.

حالا دیگه هوا کاملا تاریک شده بود ..فرشته های کوچولو کم کمک در گوشه کنار آسمان ظاهر می شدند...دخترک با تک ستاره ی درخشانش شروع به سخن گفتن کرد:

نمی دونی چه قدر انتظار رسیدنتو می کشیدم...اگه تو اون بالا نبودی چه طور می تونستم تو این سیاهی دووم بیارم... دیگه پاییز نزدیکه...می ترسم ابر های پاییزی سر برسن و ...چشمان من از دیدن تو محروم بشه راستی! تو چرا زودتر از بقیه میای؟ به چه امیدی هستی که این طور با انرژی از سر شب تا سپیده ی صبح سو سو می زنی؟

 خوش به حالت که اون بالایی...از اونجا می تونی همه ی دنیا رو ببینی...همه ی آدما رو...

آه سوزناکی از نهادش بلند شد:ستاره با من حرف بزن...خیلی تنهام...تنها امیدم چشمک چشم پر نور توئه ...برام حرف بزن...از آسمون بگو...بگو تا ابر ها سر نرسیدن...

حالا دیگه ماه هم در آسمان حضور داشت و نور مهتاب سیاهی شب را متعادل کرده بود...برق اشک روی گونه های دخترک در زیر نور مهتاب درخشید:ای کاش می تونستم بیام اونجا...ای کاش...

کم کم چشمان خیس دخترک سنگین شد و او را به خوابی شیرین فرو برد.

لبخند کم رنگی گوشه ی لبش پدیدار شد...شاید ستاره او را به آسمان برده بود و با او حرف می زد...شاید به او می گفت که چشمان منتظر اوست که بها نه ی بودنش است...شاید به او می گفت که درخشش خود را از لبخند زیبای او می گیرد...شاید...

نزدیک سحر بود...آسمان پر بود از ستاره های کوچک و بزرگ که مثل نگین های الماس در دامن سیاه شب پخش شده بودند و قرص ماه در گوشه ای دیگر با غرور نور افشانی می کرد...

دخترک چشمانش را باز کرد و به آسمان نگاه کرد...حالا دیگه همه ی فرشته های کوچولو در آسمان جمع بودند...

دخترک آرام به سمت حوض رفت...در آب زلال حوض چشمش به تک ستاره ی روشنش افتاد...چشمکی به او زد...انگار ستاره هم به او چشمک می زد...سو سوی ستاره حاکی از رازی بین آن دو بود...

آب حوض با دستان دخترک پریشان شد و صحنه ی آسمان ناپدید گشت.

صدای اذان از پیچ و خم کوچه ها طنین انداز شد...

ستاره هنوز بیداری بازم امشب خواب نداری

نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری

نکنه تو هم تو شب ها خسته از غبار جاده

خواب مهتابو می بینی که میاد پای پیاده

نکنه هجوم ابرها تو رو هم از ما بگیره

ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره

حالا که خورشید طلسم قلعه ی سنگی خوابه

تو نگو عشقها دروغه تو نگو دنیا سرابه

با کدوم بهونه باید شبها از تو کوچه دزدید

گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید

ستاره همه غرورم  پیش کش ناز تو باشه

تو بمون تا چشمای من با سپیدی آشنا شه

من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه

دلخوشم به این که هر شب تو میای رو بوم خونه

همنشین ابر و ماهی توی اون همه سیاهی

نکنه انقدره دور شی که دیگه منو نخواهی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 21:32  توسط باران | 
با قلبی خالی از احساس...بی هیچ امید و آرزو...مات و مبهوت به جاده ای طولانی می نگرم که ناگزیرم آن را طی کنم، خار و خس راه پای رفتنم را آزار می دهد اما...راه بازگشتی وجود ندارد ، آخر بازگشت به کجا؟...دلم می خواست می توانستم به اندازه ی دو سال به عقب برگردم تا با آگاهی که از آینده داشتم راه زندگی را مطابق میلم هموار می کردم...بر می گشتم تا غرور های بی جا رو کنار بزنم و با خاطری آرام و بی ادعا حادثه ها را به سوی مطلوب بکشم...آه...چه سود که این جاده ی بی انتها یک طرفست...

کودکان شاد و خندانی را می بینم که  دوان دوان از کنارم می گذرند...خوش به حالشان ،هیچ غصه ای ندارن...بزرگترین آرزوشون داشتن یه اسباب بازی بزرگه...دوست دارن خیلی زود بزرگ شن...برای همینه که با سرعت از کنارم عبور می کنن...می دونم اونها هم کمی جلوتر در جستجوی راه بازگشت خواهند بود...

پایان راه نا پیداست، دستی رو بر پشت خود احساس می کنم...این دست مهربان کیست؟ نمی تونم ببینمش اما این دست همیشه منو از چاله ها و چاه هایی که سر راهم قرار داشته عبور داده...این دست برام خیلی آشناست آخه اونو از اول راه بر پشت خود احساس می کردم...

روز ها و شب ها از پس هم میان و می رن...درختای کنار جاده به مرور رنگ به رنگ می شوند...از سبز به زرد...از زرد به سپید...چشمم به پایان راه مانده ...اما...آخر جاده معلوم نیست...اون دور دورا راه به آسمون پیوند می خوره و از قلب این پیوند خورشید را می بینم که هر روز خرامان خرامان به بالا و پایین می رود...اون انتها چه خبره؟...تب و تاب خورشید خبر از انتهایی وصف نا پذیر می ده...حتما کسانی که تند تر از می رن ، زود تر به آنجا می رسن اما...این جاده ی یه طرفه بهشون اجازه نمی ده که بیان و برای من که هنوز در راهم خبری بدن...نمی تونن بیان...نمی تونه بیاد...آه...

شاید اونجا انقدر قشنگه که دیگه دلشون نمی خواد بر گردن ...دلش نمی خواد بر گرده...شاید سوار بر خورشید هر روز افق ها را دور میزنن...شاید...آه..

این شاید ها ، این نمی دونم ها ، آرامشم را ربوده...این نبودن ها...نبودن کسانی که روزی در کنار هم این جاده رو می پیمودیم...اما همون دست هایی که پشت اونها هم بود اونا رو از من دور کرد و به انتها نزدیک...حالا منم می خوام بدوم...انقدر سریع که از همه جلو بزنم، حتی از اون بچه های شاد و بی دغدغه ، اما اون دست مهربون وآشنا که نمی ذاره به عقب بر گردم مانع از دویدنم می شه..چرا؟...نمی دونم...چرا نمی خوام به این دست تکیه کنم؟...چرا نمی خوام این دست رو باور کنم؟...نمی دونم...آه...

با قلبی بی قرار و منتظر ...بی هیچ امید و آرزو این جاده رو طی می کنم...چشمم به پایان راه مانده...راستی کی به انتها می رسم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

می رم  تنها می رم اون ور دنیا

می رم پیدا کنم رویای رویا

می رم اونجایی که راهی نداره

می رم تا بشکنم سد رو دوباره

می رم من با همه غرور و مستی

می رم که منتظر هنوز نشستی

می رم تا پاک کنم اشکهای گونه

می رم تا خواب تو تا آشیونه

می رم تا جمع کنم ستاره ها رو

می رم تا پر کنم پیاله ها رو

می رم پیدا کنم ودای مستی

می رم تا پر بشم از عشق و هستی

می رم تنها می رم تنهای تنها

باید از شب بروم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 15:29  توسط باران | 

به نام خدای منتظران

خورشید من بر آی که وقت دمیدن است

سلام بر شما یاران قدیمی و دوستان جدید...

میلاد مولایمان امام زمان رو به همتون تبریک می گم.

خیلی وقته که قالب وبلاگ تنها ترین ستاره رو آماده کردم اما هیچ مطلبی برای نوشتن به ذهنم نمی رسید...تا بلاخره تصمیم گرفتم در یک روز مبارک مثل چنین روزی افتتاحش کنم.

البته هنوز هم هیچ تصمیمی برای چگونگی نوع نوشته هام در اینجا ندارم...فقط اینو می دونم که می خوام نوع نگارشم با شب نیلوفری(پیوند۲) فرق داشته باشه...

پس ازتون می خوام که کمکم کنید...با پیشنهاداتون به من بگید که چه جوری و از چی بنویسم.

چرا که نظر های شما امیدی هست برای ادامه ی راه تنها ترین ستاره...البته قصه ی شب نیلوفری هم هنوز ادامه داره چون خیلی دوستش دارم...از دوستان جدید هم دعوت می کنم یه سری به شب نیلوفری بزنن.

در همین پست اولین جا داره از استادشریفیان یه تشکر مخصوص کنم به خاطر همراهی...همدلی و نظرات سازندشون...امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشن و ما رو از شعر های زیباشون بهره مند کنن.

پست اول رو با نام خدا شروع کردم با یاد امام زمان در روز ولادتشون ادامه دادم و حالا با ذکر صلوات برای سلامتی و ظهورشون به پایان می رسونم ...از شما هم می خوام منو در فرستادن این صلوات هم راهی کنید...موفق و پیروز باشید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 15:5  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود
دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد...
به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
شب نیلوفری(وبلاگ خودم)
تنهام(آرش)
خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم
ایوان تماشا
نرگسی
دیوانه ترین مجنونت
اطلاعات آزمایشگاهی
یکی از رهگذران آسمان
فرشته ی زمین
گل یاس
حرف های دو عاشق
سایه روشن خاطره های دلتنگی
گلبرگ های بارانی
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته
همای رحمت
نیلوفرانه
دنیای قلم
جالبکده
عجیب ترین عکس ها
سپید سرخ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

#FFFFFF

 Send an Instant Message Y!ID:baran_651


  شب نیلوفری... باران  تنهام... آرش
  خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم... مهربان   نرگسی   ایوان تماشا... ستاره  دیوانه ترین مجنونت   اطلاعات آزمایشگاهی