تبليغاتX
تنها ترین ستاره... چه سر گردان است این عشق......***......چه حدیثی است این عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست ......***......حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود

من درد تو از دست به آسان ندهم......... دل بر نکنم ز دست تا جان ندهم........ از دوست به یادگار دردی دارم...... کان درد به صد هزار درمان ندهم

زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

عالم همه قطره اند و دریاست حسین

خوبان همه بنده اند و مولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش

از بس که کرم دارد و آقاست حسین

 

 

غروب روز تاسوعا در راه بود...

کودکان تشنه لب حسین (ع)  در خیمه چشم انتظار بودند...اما نه منتظر مشک پر آب... آنها چشم در راه عموشون عباس (ع) بودند.

شیون های طفل شیر خواره ی حسین (ع) ، علی اصغر در فضای خیمه پیچیده بود...و همچون چراغی که رو به خاموشی می رفت ، هر لحظه کم سو تر می شد...

رقیه با چشمان بی تابش به چهره ی بی حال علی اصغر نگاه می کرد...و زینب...

و زینب که آن هنگام آغازین لحظات مصیبتی دیگر برایش بود ،آرام در خیمه راه می رفت...درد لش غوغایی به پا بود اما ...با چهره ی آرامش نمی گذاشت تا کسی از آشفتگی دلش با خبر شود...امان از دل زینب...

هر چه شب نزدیک تر می شد دل اهل حرم بی تاب تر می گشت...گویا باز هم خبر بدی در راه بود...

و بلاخره شب فرا رسید...و سایه ی سنگینش را بر دشت تشنه و تبدار کربلا افکند.

حالا دیگه اون آشفتگی ها جای خود را به غم و غصه داده بود...حالا دیگه حسین (ع) تنها شده بود...حالا دیگه رباب در واپسین گریه های طفل کوچکش با او هم نوا شده بود...و زینب...

و زینب دلسوخته از درون می شعله ور می شد ولی دم نمی زد...امان از دل زینب...

رقیه با دستان کوچکش بابا رو در آغوش کشید و با لحن کودکانه اش آرام در گوش او زمزمه کرد : ای کاش برای آب بی تابی نمی کردیم...ای کاش عمو نمی رفت تا برامون آب بیاره...

حسین (ع) کودکش را در آغوش فشرد و عاشقانه او را نگریست...کسی چه می دانست این آخرین نگاه های پدر به فرزندش است...کسی چه می دانست در دل حسین (ع) چه می گذرد...حسینی که آخرین ستون و چراغ روشن آن خیمه ی ماتم زده بود...حسینی که آخرین امید و دلگرمی خواهرش بود...

تنها حسین (ع) می دانست که چه عاشورای عظیمی در راه است...تنها او می دانست که فردا شب دیگر نخواهد بود و در نبودش چه بر سر اهل خیمه خواهد آمد...و تنها او می دانست که چه مصیبتی بر دل خواهرش خواهد نشست...امان از دل زینب...که خون شد...دل...زینب...

ای کاش خورشید فردا طلوع نمی کرد...

 

این شعر زبون حال کودکان چشم انتظار خیمه ست...

عمو عباس ، بی تو قلب حرم می گیره

عمو عباس ، بی تو بابا تنها میمیره

عمو عباس ، توی قلبم یه دنیا درده

بی تو هر شب ، هوای خیمه ها چه سرده

عمو عباس ، بی تو دستام جونی نداره

از دو چشمام ، پولکای گریه می باره

عمو عباس ، علمت کو عموی خوبم

عمو عباس ، تو نرو تا که پا نکوبم

عمو عباس ، زانو هامو بغل می گیرم

عمو عباس ، بیا تا من برات بمیرم

عمو عباس دل اهل حرم کبابه

توی خیمه ، چشم به رات چشمای ربابه

دو تا چشمام از تو خیمه چشم به راهت

دیده گریون ، دعای خیرم باهاته

نفس من ، میگیره راه گلومو

خدا جونم ، به تو می سپارم عمو مو

عمو عباس ، جون من همراه بابا

بیا خیمه ، به خدا آبی نمی خوایم

روزای من ، بی تو مثل شبای تاره

بی تو موندن ، خدا اون روز و نیاره...

 

دوستان گرامی  شب نیلوفری هم که تولدش هم زمان با روز عاشوراست به مناسبت این ایام آپ دیته...با حضور گرمتون این کلبه ی قدیمی رو روشن گردانید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 1:47  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود
دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد...
به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود...

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
شب نیلوفری(وبلاگ خودم)
تنهام(آرش)
خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم
ایوان تماشا
نرگسی
دیوانه ترین مجنونت
اطلاعات آزمایشگاهی
یکی از رهگذران آسمان
فرشته ی زمین
گل یاس
حرف های دو عاشق
سایه روشن خاطره های دلتنگی
گلبرگ های بارانی
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته
همای رحمت
نیلوفرانه
دنیای قلم
جالبکده
عجیب ترین عکس ها
سپید سرخ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

#FFFFFF

 Send an Instant Message Y!ID:baran_651


  شب نیلوفری... باران  تنهام... آرش
  خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم... مهربان   نرگسی   ایوان تماشا... ستاره  دیوانه ترین مجنونت   اطلاعات آزمایشگاهی