![]() |
![]() |
|
| زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا |
|
برف از نو بارید...دلم نمیاد در خونه ی دلم رو به روش ببندم ...با اینکه این برف سپید خاطره ی سیاهی رو در دلم گنجاند...در حالیکه خاطره های سیاه گذشته رو نیز برام زنده می کرد...سردی هوا ته دل رو می لرزونه. شب تاریکی بود...انگار برفهای پیشین به زمین چسبیده بودند...نمی دونم چرا یک آن هر چه روشنی در اطرافم بود خاموش شد...در شب تار،چشمم تاریک بود، دلم می خواست فریاد بزنم...اما، تو سکوت و سیاهی شب انگار هیچ کسی نیست که فریاد رس باشد ...فریادم در سینه فرو رفت وجایش رابه سکوت تلخ همیشگی بخشید. آن روز برفی هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه، روزی که سفیدی برف زمین چشم را آزار می داد...خودم را به دنبال جنازه ای رنجور یافتم. هنوز غم تازه التیام نگرفته بود که باز خاطره ای سیاه همچون باریدن برف بر انبوه برف های گل آلود بر قلب خسته ام بارید. این فقط باران نبود که با من بی وفایی کرد...بارانی که تازه داشت انیس دل عاشقم می شد... چه عشقی؟...چه عاقبتی؟...وقتی به باران دل بستم، سیلاب شد ودلم را ویران کرد. هنوز به برف دل نبستم...سرمای همراهش اجازه ی ورود گرمای انس رو به وجودم نمی ده، اما برف هم بی وفا شد... برف دوباره باریدن را از سر گرفت...در شب سیاه، زیر نور چراغ کوچه، وقتی نگاهش می کنم، پیش چشمم برق می زنه...انگار که با خودش ستاره ها رو به زمین آورده ،آخه خیلی وقته که تو آسمون ستاره ها جشن نگرفتند...دلم براشون تنگ شده، ولی حالا انگار همه بر تن سرد حیاط نشستند، اما این ستاره های زمینی سردند...دستم یخ می زنه...نمی تونم تو دستام بگیرمشون، دلم از سرما می سوزه!...همچون بارش برف سفید بر دیوار خانه ای متروک. اما بازم دلم نمیاد در خونه ی دلم رو به روش ببندم، آخه هر چی که باشه از آسمون میاد، از دست خدا می باره...پس به روی درخشانش لبخند می زنم. پایان برف ، آغاز باران است...اما دیگه منتظر اومدنش نیستم، دل غمگینم رو میان سفیدی و سردی برف زمستانی پنهان می کنم تا باران رو نبینم. دیگه سپیدی و سبزی...رنگ به رنگ شدن طبیعت....دل کوچیکم رو به وجد نمیاره...وقتی که قراره بیاد و زود بره و اگه فرصتی شد تلنگر محکمی بر قلب رنجورم بزنه...چرا باید چشم انتظارش باشم؟...به چه امیدی؟...
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
سرما زده و سوزه و پاییز فراری در حسرت روز های بهاری بق کرده قناری اجاق خونه می سوزه و سرده ببین سرما چه کرده ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده یخ بسته گل گلدونها انگار طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد برگی دیگه نیست روی درختها سرماست فقط میون برفها هر چی که بوده روی طبیعت قایم کرده یکی میون برفها
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم...کشتم من بهار عشق را دیدم ...ولی...باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من از مقصود ها در پی مقصد های پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن...همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 16:41 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد... به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|