![]() |
![]() |
|
| زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا |
|
دوباره همه چیز تکرار شد... دوباره برف های سفید آب شد . دوباره باد بهاری وزیدن گرفت و به قول قدیمی ها زمین نفس کشید... وقتی زمین نفس کشید ، دوباره سبزه ها و گل های ریز و درشت از دل خاک سر بیرون آوردند و دوباره برگ های نو روی دختان عریان جوانه زد... دوباره چشمانمان با شکوفه های رنگارنگ و یاس های زرد دیدار تازه می کنه و دوباره پرندگان به نزد ما باز گشتند و با ترنم های شاد خود ،باغ های خفته را بیدار کردند... و دوباره لحظه ی تحویل سال... و دوباره بهار... آری اینست چرخ گردون، طبیعت دگر گون ، که حالا بهار رنگ به رنگ را برایمان به ارمغان آورده ، تا به شگفتی های طبیعت بنگریم و خالقش را سپاس گوییم. پروردگارا ! سپاس فراوان مخصوص توست که عمری گران را بر ما ارزانی داشتی تا بمانیم، نشانه هایت را بنگریم تا بتوانیم به وسیله ی آن به قله های والای انسانیت صعود کنیم.
سال نو تحویل و سال کهنه رفت هم دل ما تازه شد هم شال و رخت یا مقلب ، قلب ما را شاد کن یا مدبر ، خانه را آباد کن یا محول ، احسن الحالم نما از بدی ها فارغ البالم نما
....نفس عمیقی از ته دل می کشم...و با لبخندی بر لب می ایستم... می ایستم و بهار نو را نظاره گر می شم و جای همه ی اونایی که پارسال و سال های گذشته برای آخرین بار بهار را به تماشا نشستند و ...هستی را بدرود گفتند و به جمع با خبران پیوستند رو خالی می کنم... و پذیرای سرنوشتم می شوم...سرنوشتی که از سوی پروردگار حکیمم برایم محتوم گشته و نظاره ی بهاری دوباره را برایم رقم زده...پس با رقم دوباره ی سر نوشت ، من هم دوباره می ایستم و ..دوباره نگاه می کنم... پروردگارا ! به خاطر فرصت های دوباره ای که بر ما ارزانی داشتی تو را سپاس می گویم...خدایا... دوست دارم در روز پایانی سال ، یادی از گذشتگانمون در دل هامون زنده شه تا با یاد کردنشون و نثار فاتحه ای به روح رهاشون حتی با ذکر یک صلوات ، اون ها رو هم در شادی نوروز سهیم کنیم. برای اینکه یادی از گذشتگانی که دیگر در جمع ما نیستند کنیم...ترانه ی(طعنه ی ناشنیده) را از مرحوم ناصر عبداللهی براتون گذاشتم: این شفق است یا فلق . مغرب و مشرقم بگو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 23:30 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد... به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|