![]() |
![]() |
|
| زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا |
|
سبوح قدوس رب الملائکته و الروح
باز هم مثل همیشه شبی در راه است ...مثل همه ی روز هایی که به شب منتهی می شه...ولی این شب با دیگر شب ها فرق داره... این شب مثل بقیه ی شب ها...شب ظلمت و سیاهی نیست...توی این شب یه راه روشن پیداست...یه کور سو که نه حتی روشن تر از اون... یه چراغ امید در پهنای آسمون می درخشه...نام این شب ...لیلت الرغائب یا همون شب آرزوهاست... خدای مهربون از سر لطفش دوباره به ما بنده ها یه فرصت داده...فرصت تمنایی دوباره...فرصت بازگشتی نو به سوی معشوق... به راستی که همه ی خوبی ها و زیبایی ها نزد خداست...ولی افسوس که ما مطلب دل رو از بیگانه تمنا می کنیم...شبی چون امشب می تونه یه فرصت خوب باشه برای بازگشت به اصل خویش...و درک اینکه ما از خداییم...سرشت ما از اوست..روح ما دمیده ی اوست...و خواسته هایمان اگر به صلاحمون باشه فقط به دست مهربان خودش بر آورده می شه و اگر هم نباشه...خودش برای یه زمان بهتر نگه می داره ...به راستی که او شنوای داناست. امشب اهل دل با معشوق خود چه نجواهای عاشقانه ای رو سر میدن...امشب هر کسی از خدای خودش طلب بر آورده شدن آرزو هاش رو می کنه...هر کسی تو زندگیش راه های بسته ای داره که امشب به امید گشوده شدن چشم به آسمان می دوزه و با خالق خویش راز و نیاز می کنه...
چه خوبه که بخیل نباشیم و تو این شب زیبا یاد یکدیگر رو از یاد نبریم و خواسته های همدیگر رو هم طلب کنیم... آرزوی من...یک جرعه آرامش...پر شدن از احساس باخدا بودن... آرزوی من...داشتن قلبی آکنده از عشق خدا...با صفا و بی ریا...برای تو...برای من...برای همه... آرزوی من... داشتن یه دل پاکه ...تو این زمونه ی نا پاک...برای تو...برای من...برای همه... آرزوی من...بر آورده شدن آرزوهای توست... آرزوی تو چیه؟...
امشب چقدر آسمون دیدنیه...باز هم بزمی بر پاست..فرشتگان چه زیبا گرداگرد بندگانی که با نجوای دلنشین *سبوح قدوس رب الملائکته و الروح* خدای خویش را می خوانند می چرخند وبا او هم نوا می شوند... چراغ روشن که اصلش به دل بر می گرده چشم رو منور کرده...راه امید از هر طرف به سمت آسمان گشوده شده...به سمت خدا...در این بزم آسمانی دریچه های خوشبختی رو میشه نظاره گر شد...یاد اون قطعه شعر زیبا از فروغ فرخزاد افتادم: اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم... (یادش گرامی باد) به امید بر آورده شدن آرزو های قشنگتون...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 14:42 توسط باران |
|
|
واژه ی تو به معنای هستی،واژه ی تو به معنای وسعت بی کران آسمان آبی،واژه ی تو روح بخش جسم خسته ی من،نام پر مهرت همیشه ورد زبان من... باورم بر اینه که همه هستی ام از دعای مادر است از کجای خوبی هات بنویسم؟...از کدومش باید شروع کنم؟...اصلا مگه اقیانوس محبت و خدمت پر مهرت رو می شه تو یه پست توصیف کرد؟... نه...نه می شه توصیفش کرد و نه توانی بر این خیال که عمر باقی رو بر این باشم که از عهده ی قدر دانی از زحمات بی توقعت بر بیام، آخه تو از اول عمرم که نه...حتی پیش تر...پیش از اونکه من پا به عرصه ی وجود بذارم برام رنج و سختی کشیدی....پس دیگه بر مانده ی عمر من چه سود؟... خدایا، چه موهبت بزرگی رو به ما عطا کردی و ما از وجودش غافلیم...گاهی فکر می کنم که اگه هیچی نداشتم و فقط همین مادر...برای تمام زندگیم بس بود...چرا که مادر تمام هستی منه و اگه...روزی برسه که همه چی داشته باشم و ...نه...چنین روزی تو تقویم زندگیم نیست...آخه بدون نفس که زندگی امکان نداره... مادر...چه قدر مادر با ارزشه؟ که خدا کلید بهشت رو زیر پاش قرار داده...پس نه فقط دست مهربانش بوسیدنیه که حتی بوسیدن دست او هم برای فرزند اجری برابر حج مقبول داره...خم شدن در برابر قامت او و بوسیدن پایش هم من فرزند رو به اوج می رسونه... آره من می خوام تو قدمگاه مقدس مادرم به اوج برسم ... و بتونم غرور های بی جا رو کنار بذارم و در برابر گل وجودش همچون خاک باشم...
دوستان من، فرا رسیدن میلاد دخت پیامبر، مادر جوانان اهل بهشت ، همسر مولود کعبه، حضرت فاطمه ی زهرا(س) رو به شما تبریک و روز مادر رو به همه ی مادرهای مهربون شاد باش می گم. شمایی که از وجود پر مهر مادر بهره مندید، قدر این نعمت بزرگ رو بدونید که تو دنیا دیگه به مانندش پیدا نمی شه... و شمایی که مادرتون به جایگاهی که در شانشه یعنی همون آسمون پر کشیده ، بدونید که مادر همیشه هست...حتی از اون دنیا هم براتون دعا می کنه...باور کنید که همه هستی ما از دعای مادر است... بیاید به رسم هر سال برای شادی روح مادها و مادر بزرگهایی که فرشته شدند و به آسمون پر کشیدن یه صلوات بفرستیم... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
آفتاب مهربانی سایه ی تو بر سر من ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من با تو تنها، با تو هستم ای پناه خستگی هام در هوایت ، دل گسستم از همه دل بستگی هام در هوایت پر گشودن باور بال و پر من باد شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باد بی تو چون برگ از شاخه افتادم زرد و سرگردان در کف بادم گر چه بی برگم، گر چه بی بارم در هوای تو بی قرارم برگ پاییزم ، بی تو می ریزم نو بهارم کن،نوبهارم ای بهار باور من ای بهشت دیگر من چون بنفشه، بی تو بی تابم بر سر زانو سر من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/03ساعت 10:36 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد... به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|