![]() |
![]() |
|
| زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا |
|
روشنایی روز کم کم فروکش کرد و جای خودش را به ظلمت شب بخشید...صدای دلنشین اذان در همه جا پیچیده بود. دخترک دوان دوان خودش را به حیاط رساند...انگار منتظر ظهور شب بود...چشمان جستجو گر خود را به آسمان دوخت...هنوز فرشته های کوچولوی شب از راه نرسیده بودند او منتظر رسیدن ستاره ها بود...اما در آن زمان از شب فقط یک ستاره ی روشن و پر نور در آسمان می درخشید و خودش را در لا به لای برگ درختان حیاط پنهان می کرد. سو سوی ستاره نا خود آگاه لبخندی بر گوشه لبان دخترک نشاند. دخترک عاشق آسمون بود...عاشق ستاره ها...نه تنها از دیدن آن نقطه های نورانی لذت می برد بلکه به انتظار عبور یک ستاره ی دنباله دار مدت ها به آسمان خیره می شد و چشم از آن بر نمی داشت. حالا دیگه هوا کاملا تاریک شده بود ..فرشته های کوچولو کم کمک در گوشه کنار آسمان ظاهر می شدند...دخترک با تک ستاره ی درخشانش شروع به سخن گفتن کرد: نمی دونی چه قدر انتظار رسیدنتو می کشیدم...اگه تو اون بالا نبودی چه طور می تونستم تو این سیاهی دووم بیارم... دیگه پاییز نزدیکه...می ترسم ابر های پاییزی سر برسن و ...چشمان من از دیدن تو محروم بشه راستی! تو چرا زودتر از بقیه میای؟ به چه امیدی هستی که این طور با انرژی از سر شب تا سپیده ی صبح سو سو می زنی؟ خوش به حالت که اون بالایی...از اونجا می تونی همه ی دنیا رو ببینی...همه ی آدما رو... آه سوزناکی از نهادش بلند شد:ستاره با من حرف بزن...خیلی تنهام...تنها امیدم چشمک چشم پر نور توئه ...برام حرف بزن...از آسمون بگو...بگو تا ابر ها سر نرسیدن... حالا دیگه ماه هم در آسمان حضور داشت و نور مهتاب سیاهی شب را متعادل کرده بود...برق اشک روی گونه های دخترک در زیر نور مهتاب درخشید:ای کاش می تونستم بیام اونجا...ای کاش... کم کم چشمان خیس دخترک سنگین شد و او را به خوابی شیرین فرو برد. لبخند کم رنگی گوشه ی لبش پدیدار شد...شاید ستاره او را به آسمان برده بود و با او حرف می زد...شاید به او می گفت که چشمان منتظر اوست که بها نه ی بودنش است...شاید به او می گفت که درخشش خود را از لبخند زیبای او می گیرد...شاید... نزدیک سحر بود...آسمان پر بود از ستاره های کوچک و بزرگ که مثل نگین های الماس در دامن سیاه شب پخش شده بودند و قرص ماه در گوشه ای دیگر با غرور نور افشانی می کرد... دخترک چشمانش را باز کرد و به آسمان نگاه کرد...حالا دیگه همه ی فرشته های کوچولو در آسمان جمع بودند... دخترک آرام به سمت حوض رفت...در آب زلال حوض چشمش به تک ستاره ی روشنش افتاد...چشمکی به او زد...انگار ستاره هم به او چشمک می زد...سو سوی ستاره حاکی از رازی بین آن دو بود... آب حوض با دستان دخترک پریشان شد و صحنه ی آسمان ناپدید گشت. صدای اذان از پیچ و خم کوچه ها طنین انداز شد...
ستاره هنوز بیداری بازم امشب خواب نداری نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری نکنه تو هم تو شب ها خسته از غبار جاده خواب مهتابو می بینی که میاد پای پیاده نکنه هجوم ابرها تو رو هم از ما بگیره ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره حالا که خورشید طلسم قلعه ی سنگی خوابه تو نگو عشقها دروغه تو نگو دنیا سرابه با کدوم بهونه باید شبها از تو کوچه دزدید گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید ستاره همه غرورم پیش کش ناز تو باشه تو بمون تا چشمای من با سپیدی آشنا شه من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه دلخوشم به این که هر شب تو میای رو بوم خونه همنشین ابر و ماهی توی اون همه سیاهی نکنه انقدره دور شی که دیگه منو نخواهی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/28ساعت 21:32 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد... به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|