تبليغاتX
تنها ترین ستاره... - از خدا پرسیدم چه سر گردان است این عشق......***......چه حدیثی است این عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست ......***......حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود

من درد تو از دست به آسان ندهم......... دل بر نکنم ز دست تا جان ندهم........ از دوست به یادگار دردی دارم...... کان درد به صد هزار درمان ندهم

زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

سلام...در این پست براتون یه نوشته ای رو گذاشتم که در جایی خوندم و خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم که اونو برای شما هم به نمایش بذارم...امیدوارم که خوشتون بیاد...در آخر هم برای گرامیداشت یاد مرحوم قیصر امین پور یکی از شعر های معروف ایشون رو اضافه کردم:

از خدا پرسیدم

 

روزی از روزها برای تماشای خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم . زیبایی خداوند خارج از دایره ی توصیف بود. همانطور که نگاه می کردم خدا را به خاطر آفرینش آن همه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم. از من پرسید: " دلباخته ام هستی؟"

پاسخ دادم:" بلی  تو صاحب اختیار من هستی. " سپس پرسید : " اگر نقص عضوی داشتی باز دلباخته ام می شدی؟ "

از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها پاها و سایر اندام های بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم...

پاسخ دادم:"خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات می شدم."

دوباره خدا سوال کرد :"اگر نابینا بودی باز هم پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟"

چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟ ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقشان را تحسین می کنند. سپس به خدا گفتم:"تصورش برایم دشوار است اما همچنان دلباخته ات می شدم."

خدا پرسید:"اگر نا شنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش می سپردی؟" چگونه می توانستم کر باشم و سخنها را بشنوم؟ دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت می پذیرد. پاسخ گفتم:" بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم."

سپس خدا سوال کرد:"اگر لال بودی آیا باز هم ذکر مرا بر زبانت جاری می ساختی؟" چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم؟ در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت می گیردو گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمی گیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا می گردد خدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان می خوانیم پاسخ گفتم:" اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود اما خدایا همچنان ذکر تو را می گفتم."

خدا از من پرسید:" آیا حقیقتا مرا دوست داری؟" با شجاعت و با کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم :" بلی تو را دوست دارم که حقیقتا مطلب یگانه و واحدی." با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما... خدا پرسید:" پس چرا گناه می کنی؟" پاسخ گفتم:" چون انسانم و بری از گناه نیستم."خدا گفت:"پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر می شوی اما در هنگام مشکلات به سراغ من می آیی؟"

هیچ پاسخی نداشتم که بگویم ...تنها پاسخم اشک بود. خدا ادامه داد:" پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟ چرا خود خواهانه از من حاجت می طلبی؟چرا چون طلبکاران از من خواسته ات را می جویی؟"

تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس خدا گفت:" چرا از من شرمساری ؟ چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می کنی در حالیکه شانه های من آماده ی پذیرش تو هستند؟ چرا در زمانیکه وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه می تراشی؟ "

سعی کردم پاسخ بگویم اما جوابی برای گفتن نداشتم.

خدا فرمود:" زندگی بزرگترین موهبت من به بندگانم است. این موهبت را تباه نکنید. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گرداندید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را بر شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آنها نبود. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟"

توان پاسخ نداشتم ...چگونه می توانستم پاسخ دهم؟ بی اندازه شرمسار شده بودم. هیچ عذری نداشتم. چه می توانستم بگویم؟ در حالی که با تمام وجودم گریه می کردم و اشک صورتم را پوشانده بود...گفتم:" بار الها مرا ببخش. از تو طلب عفو دارم ... من بنده ی قدر نا شناس و خطا کار تو هستم. "

خداوند فرمود:"ای بنده ی من! رحمانم و تمام بندگانم را می بخشم."

پرسیدم:" خدایا با این همه گناه کاری چرا باز مرا می بخشی و دوستم داری؟" خدا فرمود:" چون تو مخلوقم هستی پس هیچ گاه تو را رها نمی کنم. هنگامی که تو گریه می کنی به تو رحم می کنم و رنج هایت را درک می کنم. وقتی که شاد و مسرور هستی وجد تو را می فهمم . وقتی افسرده می شوی به تو دلگرمی می دهم. وقتی شکست می خوری تو را یاری می کنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی کمکت می کنم. بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم. "

هیچ گاه آنچنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود اما چگونه بود که یک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه می توانستم از خدا غافل باشم؟

 از خدا پرسیدم:" چقدر مرا دوست داری؟"

خداوند فرمود:" به آن میزان که خارج از ادراک توست."

و آنجا بود که خدا را با تمام اجزای وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم.

 

                      

        

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري

 

تو نسيم خوش نفسي

من كوير خار و خسم

گر به فريادم نرسي

همچو مرغي در قفسم

تو با مني اما من از خودم دورم

چو قطره از دريا من از تو مهجورم

 

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري

 

با يادت اي بهشت من آتش دوزخ كجاست!

عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست

چگونه فريادت نزنم

چرا دم از يادت نزنم

در اوج تنهايي

اگر زمين ويرانه شود

جهان همه بيگانه شود

تويي كه با مايي

 

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري

  

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 13:22  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود
دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد...
به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود...

نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
شب نیلوفری(وبلاگ خودم)
تنهام(آرش)
خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم
ایوان تماشا
سپید سرخ
نرگسی
دیوانه ترین مجنونت
یکی از رهگذران آسمان
فرشته ی زمین
گل یاس
حرف های دو عاشق
سایه روشن خاطره های دلتنگی
گلبرگ های بارانی
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته
همای رحمت
نیلوفرانه
دنیای قلم
جالبکده
عجیب ترین عکس ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

#FFFFFF

 Send an Instant Message Y!ID:baran_651


  شب نیلوفری... باران  تنهام... آرش
  خشونت دنیا به یاد داد دوست بدارم... مهربان   نرگسی   ایوان تماشا... ستاره  دیوانه ترین مجنونت