![]() |
![]() |
|
| زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا |
|
پریشان و سر گردان دور اتاق می چرخید.، گاهی می نشست و گاهی انگار که حادثه ی هولناکی به خاطرش آمده باشد ناگهان از جا بر می خواست به دور خود راه می رفت. بی قرار بود اما...نمی دانست چرا؟...چرا این پریشانی تمامی ندارد؟...مگر قصه ی عشق را می توان در حصار دنیا به پایان رساند ؟ پس از ساعتی بی حال به روی تختش افتاد...پلک های خسته اش را روی هم گذاشت،انگار سنگینی دنیا را بر روی پلکهایش گذاشته بودند. دیگر دلش نمی خواست چشمانش را بگشاید. در این دنیای بی وفا دیگر امیدی برای نگاهش باقی نمانده بود...قطره اشکی آرام از گوشه ی چشمانش سرازیر شد. غرق در افکار خود بود،آینده ای تاریک را در پیش رو می دید و هنوز گذشته را رها نکرده بود...خاطرات گذشته بر پشت چشم های بسته اش می گذشتند ،خاطراتی که دیگر دستش از وجود آنها تهی گشته بود. در برگ ریزان پاییز غم بیشتر در دلش چنگ می زد. دلش نمی خواست چشم به دنیا بگشاید...آخر دیگر نمی توانست درختانی سبز را نظاره گر باشد. دست چین روزگار نارنجی و زرد را بر جای سبز نشانده بود.همچون شعله های آتشی که در دلش زبانه می کشید. دلش نمی خواست چشم به دنیا بگشاید...آخر دیگر پرنده ای در باغچه ی کوچکش باقی نمانده بود تا نغمه سرایی کند.: باغچه ی کوچک او به گورستان برگ های مرده تبدیل گشته بود. دلش نمی خواست چشم به دنیا بگشاید...آخر دیگر انتظار آمدن کسی را نداشت...از هیچ سو و هیچ در. دلش می خواست پر بکشد و از این بی انتظاری ها ...از این بی امیدی ها دور شود اما...قفل سنگین تن مجال پرواز را به او نمی داد. صدای باران او را به حال خود باز گرداند. آرام چشمانش را گشود... به سختی قفل تن را به سوی در کشید، دلش برای روحش می سوخت، که با وجود داشتن بال پرواز اسیر تن خسته اش شده بود ولی آیا خود مانع پرواز نبود؟ نمی دانم. در را باز کرد...عطر باران در فضا پیچیده بود، نفس عمیقی را یارای قدمهایش به سوی حیاط کرد...سرش را به سوی آسمان کرد، به سوی باران...به سوی خدا....گونه هایش آکنده از باران شد ...و شاید...اشکهایش... یاد آن بلای بارانی لرزه ای بر وجودش انداخت....آخر این باران نوازشگر چگونه می توانست زمانی آنقدر بی رحم ببارد؟ چرا باران هم در حقش بی وفایی کرد؟ چرا؟ نمی دانست. آهی کشید و چشمش به باغچه ی کوچک کنار حیاط افتاد...دستهای باران برگ های زرد را از دامان درخت جدا می کرد...چه غم انگیز است لحظه ی وداع برگ از درخت...و شاید این برگها بودند که از درخت خسته شده بودند. ستاره ای در راه نبود...افق روشن در میان ابر ها پنهان بود...گویا باران خیال بند آمدن نداشت...دیگر حتی رنگین کمانی را نمی شد یافت. سرد بود...هوا سرد بود...باران سرد بود...همه چیز سرد بود، دلش برای بهار تنگ شده بود...اما باز هم نمی دانست...نمی دانست آیا دیدار بهاری دور میسر است؟
با تشکر از ستاره جون که منو به بازی دعوت کرد: بهترین پست من: پست قدیمی رهگذر رو که در خرداد ماه سال 85 نوشتم که آمیخته با خاطرات شاد و غم انگیزه در وبلاگ شب نیلوفری.... و پست رازی باشد با ستارگانم در تنها ترین ستاره. معرفی: متولد هفتم تیر ماه سال 1365 هستم و پس از اخذ مدرک کاردانی در رشته ی علوم آزمایشگاهی از دانشگاه آزاد تهران در سال 85 اکنون در حال گذراندن دوره ی کارشناسی همین رشته در دانشگاه علوم پزشکی ایران هستم. فصل و ماه و روز مورد علاقه: فصل بهار...هر ۳ ماه و ۶۳ روزش زیباست.
رنگ: صورتی موسیقی: ایرانی و غیر رپ..گاهی غمگین و گاهی شاد بدترین ضد حال: اینکه در حین یک چت مهم! کارتم تموم بشه و DC شم.(البته این نوع ضد حال در گذشته برام پیش میومد) بزرگترین قولی که دادی: هنوز برای دادن قولهای بزرگ خیلی کوچیکم. ناشیانه ترین کار: یک بار تمام عکس های وبلاگ شب نیلوفری رو از صفحه ی اختصاصی ام تو اینترنت پاک کردم و بعد متوجه شدم که تو وبلاگم به جای همه ی عکس ها علامت ضربدر آمده!!! به سختی تمام عکس ها را دوباره پیدا کردم و جایگزین کردم. بدترین خاطره: از دست دادن یکی از عزیز ترین کسانم. بهترین خاطره: آشنایی با همون عزیز ترین. کسی که بخوای ملاقاتش کنی: اونی که خیلی دوستش دارم وبرای دیدنش لحظه شماری می کنم هر لحظه و به هر قیمتی. واسه کی دعا می کنی: برای همه ی زنده ها...همه ی مرده ها...مریضها...گرفتارها... به کی نفرین می کنی: اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد وضعیت در ده سال آینده: اگه زنده باشم تابع پیشرفت در قانون حیاتم و همچنین بازیچه ی دست تقدیر حرف دل: به تماشا سوگند...وبه آغاز کلام....وبه پرواز کبوتر از ذهن...واژه اي در قفس است. من هم به رسم بازی از نرگسی عزیز عزیز دعوت می کنم که بازی رو ادامه بده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/02ساعت 13:36 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد... به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|