![]() |
![]() |
|
| زیبا...هوای حوصله ابریست...چشمی از عشق ببخشایم...تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا |
|
با صدای باران چشمان خواب آلودش را گشود.به نقطه ای از دیوار خیره شده بود...شاید به یاد خاطرات شیرینش افتاده بود...شاید به خواب بارانی که دیده بود فکر می کرد و حالا این صدای آرامش بخش باران پاییزی بود که او را از خواب دل انگیزش جدا ساخته بود. چشمانش را به پنجره دوخت و با نگاهی دلگیر قطرات ریز و تند باران که خود را بر تن زلال شیشه می کوبیدند را نظاره گر شد ... آهسته در دل گفت:
آهی کشید و به سوی پنجره رفت و آن را گشود...از درون می سوخت... و حالا این باران بود که به جای باریدن بر تن سرد شیشه برچشمان غمناک وگونه های تبدار او می بارید...چشمانش را بست و با نفسی عمیق عطر دل انگیز فضا را در سینه حبس کرد. کسی چه می دانست...شاید می خواست اینگونه باران به قلبش نزدیکتر شود. کبوتران آواره با پر های خیس از این بام به آن بام می پریدند و از سرما پرهای خود را پوش می دادند و مثل گلوله ای از پر در کنج بامی می شنستند. با نظاره ی پرندگان رها تبسمی بر لبانش نقش بست. هوای اتاق دلگیر بود...دل کوچیکش طاقت نیاورد و سراسیمه خود را به کوچه رساند تا غرق هوای عاشقانه ی پاییز شود. قطرات باران بر تن برگهای زرد سنگینی می کرد و آنها را با خود به زمین می آورد. چه زیبا بود رقص برگهای آتشین بین زمین و آسمان. باد پاییزی در میان درختان پیچید...انگار زلزله ای بین برگها به پا گشت...تعدادی از برگهای زرد و خسته با هم به زمین فرو باریدند...گویی این بار باران برگ بود که بر سر کوچه فرو می بارید... سرش را بالا برد...اشک باران با اشک چشمان بی تابش آمیخته شد...زیر لب نجوا کرد:(( آه ای باران...ای امیر جان بیداران...بر پلیید ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد...)) هوای پاییز او را سر مست کرد ...طوری که به ناگاه تصمیم به رفتن گرفت...می خواست برود...تا انتها...حتی تا آخر دنیا...اما ...در انتهای کوچه از رفتن باز ایستاد...نمی دانست انتها از کدامین سو می باشد...نمی دانست آیا در راه انتها باز باران را خواهد دید؟ کمی تامل کرد و به ناچار به یادش قناعت کرد... کسی چه می دانست...شاید در دل به سرنوشتش که اینچنین دوری و فاصله ای بی انتها را برایش رقم زده بود نفرین می کرد. نفرین؟؟؟...اما نه...او نفرین را نیاموخته بود...شاید در همین کوچه ی باریک تعبیر خوابش را یافته بود... از ته دل آهی کشید و به سوی خانه روانه گشت. شاید به خانه رفت تا به خوابی عمیق فرو رود...چرا که در راه زمزمه وار می گفت: شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/15ساعت 14:43 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
...نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد... به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|